بعله.....اينم از داستان عشق ما که داره به آخر ميرسه....
آقا کجا بوديم...؟(بلا جاي رفته بوديم مگه.؟)اها...ترم 2 دانشگاه....
آقا چشمتون روز بد نبينه.....ديگه از بس ويتامين بهم نرسيده بود...چشمم
درست حسابی نمی ديد...
يه روز صبح چشم درد گرفت....مجبور شدم برم بيمارستان....البته هنوز زياد
وضعم خراب نشده بود...
ولی...قرار شد که تکليفم معلم شه..!(2 بار از رو درس پترس پسر فدا کار
می نويسی..!)بی مزه... رفتيم بيمارستان ولی کسی ککش هم نگزيد...!
خلاصه تو راه برگشتن همه نصيحت که اگه ادامه بدی می ميری..
.و...!
اونم ککش نمی گزه..!
من نمی دونم چرا....واقعاً هنوز نميدونم چرا...ولی تصميم گرفتم اون ريش
کذای رو بزنم...و بعد از 294 روز غذا بخورم....! اونم چی..؟ تخم مرغ...!
خلاصه...فردا رفتم دانشگاه....همه تو کف...!
سعی کردم يه خورده به خودم خوش بگذرونم....طفلی دلم..
..هيچی نخورده بود..!
وای ...يادم مياد غذا می ذاشتم جلوم....
ميگفتم به خودم اگه بخوری دوسش نداری....
با اينکه داشتم از گشنگی می مردم ولی نميخوردم...
ولی نمی دونم اون روز چرا بعد از بيمارستان ديگه نشد....
شايد تحملم تموم شده بود...آخه کم نبود که...294 روز.....همه ديگه
منتظر مردنم بودن...ولی حيف نشد..!خلاصه با نيومدنش به بيمارستان حرف
آخر رو زد..يه روز هم اومده بودن خونه مون....يه عکس دو نفره داشتيم
برده بودن...!
يه روز هم يکی از دختر داي هام اومده بود می گفت...
حيف نيست تو اينجا داری می ميری...اون داره صفا می کنه.!
ولی چه کار کنم عاشقم.....دوسش دارم....نمی شد...
خلاصه بعد از بيمارستان...يه خورده به قولی آدم شدم...يه اردو با حال
گزاشتم با بچه ها رفتيم شهرستانک..!
حتی نزديک بود اين دل شکسته دوباره تو دام بيفته..!
ولی....هنوز عاشق بودم...
قضيه اين بود که يه نفر تو کلاسمون بود که خيلی شبيه ش بود...
ولی خدا بهم رحم کرد...!
خلاصه دروغ نگم تو 3 سال...با نديدنش تب عشقم فروکش کرده...
راست ميگن از دل برود....
.؟ ولی نه ....هنوز هم براش گريه می کنم...
هنوزم نمی تونم فکر کنم که يه روز به يکی بگم دوست دارم...
.چيزی
که به اون نتونستم بگم....چون زبونم بند می اومد...
الان حتما زندگی خوبی داره با.....تو امريکا...البته 99% نه 100%.....
اوه....يادم رفت بگم که....
تابستون سال بعد از کنکور....تو مجله ای که کار می کرد
.....يه پيام تبريک ديدم....
کارم به بيمارستان داشت می کشيد...ولی نبردنم
....فقط تا صبح گريه می کردم...
بعد هم دوباره هر چی دنبال اون پيام تبريک گشتم پيداش نکردم...!
نکنه چشم اشتباه خونده...؟ يا شايد اسمشون يکی بوده..؟
نمی دونم ....ولی واسه همينه که هنوز باور نکردم.
...هر چند مستقيم و غير مستقيم زياد شنيدم...
ولی باور نمی کنم....در واقع نمی خوام باور کنم.
...واسه همين ميگم اين داستان هنوز تموم نشده....
يعنی ممکنه دو باره ببينمش...؟وای چه می شه..؟
........،معلومه در جا می ميرم..!
خدا کارش حساب کتاب داره..می دونم يه روزی.....
خوب ولش کن ديگه....فکر کنم يه چيزاي رو جا انداخته باشم
،...ولی اصلش همين بود..!
اگه بعدن چيزی يادم اومد براتون می نويسم..
برام دعا کنيد.....می دونيد که چه قدر دوسش دارم.
...چه قدر می خوام دوباره لبخندش رو ببينم...
حالا که داستان منو خوندی با اين موافقی؟
بالا رفتيم ماست بود....
پايين اومديم دوغ بود....
قصه عشق ساده، انگار همش دروغ بود....